تبليغاتX
صدای سکوت

صدای سکوت

به من که رسيدي گوش هايت را بگير تا چيزي نشنوي چرا که صداي سکوت من بلند است

سکوت

 

بر آمد و رفت نفس هایم شک نبر

که این همه

از حرف های توست

به تعبیر گوش هایم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 4:43  توسط صدای سکوت 

هنوز...

 

از آخرین پستی که در این وبلاگ گذاشتم بیشتر از یک سال می گذره

نمی دونم چرا دوباره دارم می نویسم

و نمی دونم آیا این نوشتن تداومی داره یا نه

شاید می نویسم چون...چون صدای این سکوت هنوز می آید کنار

بیداری های شبانه ... و من هنوز بی تابم...

نمی دونم...نمی دونم چرا با این که حتی می دونم چقدر با من

 فرق داری...چقدر با تو فرق دارم ،اما از خاطر لحظه هام بیرون نمیری...

هنوز هم لحظه شماری می کنم دیدنت را

شنیدنت را...

و یک سلام چه قدر دیر می نشیند بر وجودم...

و چون نشست....چون نشست...

بگذار تو را بگویم...

گرچه ناخوانده بمانند این خط ها...

که با تمام شرمت...که با تمام شرمم...

                        دوستت د ارم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 4:26  توسط صدای سکوت  | 

سکوت را نمی توان نوشت....

 

سلام

 هر آمدنی رفتنی دارد، حتی اگر چیزی از نقطه ی آغاز نگذشته باشد...

سکوت را نمی توان حرف زد، سکوت را نمی توان نوشت

پس این نوشتن برای چه؟

سکوت را باید سکوت کرد.

از تمام عزیزانی که همراهیم کردن ممنونم

به خدا می سپارمتون

بدرود

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 10:51  توسط صدای سکوت  | 

نبودم من،نبودی تو، ولی دل بود و شیدا بود....

 

این همه ناگفته رو باید تو یه نگاه پیدا کنم که از ترس غرق شدن جرات دیدنش را ندارم؟

این همه ناگفته رو باید تو یه نگاه پنهان کنم که چشمان به زمین دوخته ات نگاهشان نمی کند؟

امان از این سکوت های همیشه....امان از این نگاه های ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 23:6  توسط صدای سکوت  | 

هرچه هستی،باش

 

با توام
ای لنگر تسکین !
ای تکانهای دل !
ای آرامش ساحل !
با توام
ای نور !
ای منشور !
ای تمام طیفهای آفتابی !
ای کبود ِ ارغوانی !
ای بنفشابی !
با توام ای شور ، ای دلشوره ی شیرین !
با توام
ای شادی غمگین !
با توام
ای غم !
غم مبهم !
ای نمی دانم !
هر چه هستی باش !
اما کاش...
نه ، جز اینم آرزویی نیست :
هر چه هستی باش !
اما باش!

"قیصر امین پور"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 22:17  توسط صدای سکوت  | 

بیا تا برایت بگویم...

 

"بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد..."

هرگز باور نداشتم که کسی من را اینگونه به هم ریزد. باور نمی کردم که خلوت من با حضور کسی اینچنین شکسته شود.اما شد. و حالا تو خودت بخش بزرگی از خلوت من شده ای...

به من حق بده که گاهی برای دیدن این بخش بزرگ دلتنگ بشم. خودت را می گویم وگرنه تصویرت را که هر لحظه می بینم. به من حق بده که گاه آرزو کنم بمیرم و روحم بالای سرت بایستد و تا همیشه تماشایت کند.به من حق بده که غذای یک روزم اشک باشد وقتی حتی در خوابم نمی توانم خودت را ببینم. تو هستی اما من تا سر بلند کنم ، تا چشمانم را آماده ی دیدن کنم، تا قلبم را آرام کنم که در تماشایت کم نیاورد، همه چیز تمام می شود و من می مانم و چشمان نیمه باز . باور نمی کنی اگر بگویم دوست دارم هرچه دارم و ندارم بدهم تا ادامه ی خواب را ببینم. اما گویی فعلا سهم من فقط دلتنگی است.

در ذهنم هم که می خواهم با تو حرف بزنم زبانم بند می آید و چه خوش خیالم که به انتظار واقعیت نشسته ام.

 دیشب که دست در دست خدا خوابیده بودم گمان می کردم بیش از پیش به او نزدیکم. باور کن انقدر نزدیک بود که نمی توانستم بلند نفس بکشم. و خوب که فکر کردم دیدم آن روز هم بین همان فاصله ی چند قدمی چشمان من و چشمان تو خدا ایستاده بود. آن روز شاید انقدر خوب حسش نکردم اما دیشب جای پایش را آنجا دیدم.

"گفتند ستاره را نمی توان چید

و آنان که باور کردند

برای چیدن ستاره

حتی دستی دراز نکردند

اما باور کن

که من به سوی زیباترین و دورترین ستاره

دست دراز کردم

و هرچند دستانم تهی ماند

اما چشمانم لبریز ستاره شد..."

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 13:27  توسط صدای سکوت  | 

تو کیستی؟

 

هرچه قدر بیشتر ذهنم رو مرور می کنم، کمتر پیدا می کنم. هرچه قدر بیشتر فکر می کنم، کمتر به نتیجه می رسم. نمی خوام فکرم رو از دلم جدا کنم اما گاهی همین فکر انقدر بی رحم میشه که میگه دیگه نباید به اون فکر کنی. و صدای دلم و چشمم بدون وقفه بلند میشه. دلم که این روزها توی سینه ام جا نمی گیره. نمی دونم اما ناخودآگاه این جمله رو تکرار می کم که چقدر اکسیژن کمه. و وقتی با نگاه های پر از تعجب (همون عاقل اندر سفیه) بقیه رو به رو میشم می فهمم که ایراد از خودمه. از این قفسه ی سینم که به قلبم فشار میاره. این اشک هم که نامردی نمی کنه و همه جا می خواد آبروم رو ببره.میگم اگه بهانه ی حساسیت بهاری نبود من باید چیکار می کردم؟ دروغگوی خوبی شدم. خودم که می دونم هیچ وقت حساسیت فصلی نداشتم، اما بقیه که نمی دونن. پس هرجا کم آوردم این جمله خیلی مناسبه.

نه، من افسرده نشدم.چون این حجم انقدر بزرگ هست که اجازه ی افسردگی بهم نمیده.

این روزها نفس کشیدن انقدر سخته که دوست دارم همین الان این تنفس بدون اراده قطع بشه.

اگه این رو میگم دلیلش افسردگی و دپرسی و این حرفا نیست.

 

" تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم؟ شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم"

هر شب قبل از خواب چند بار اون گفت گوی چند دقیقه ای رو مرور کرده باشم خوبه؟

اگه درسام رو هم انقدر خوب حفظ بودم نمره هام شاهکار می شد

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 15:6  توسط صدای سکوت  | 

آغاز

 

 

به نام خدا.

 

 

 

سلام.

 

شاید اینجا نقطه ی آغاز باشه اما نقطه ی آغاز واقعا اینجا نیست.

 

من وبلاگ دیگه ای هم دارم که این روزها شلوغ تر از اونه که بتونه جای مناسبی برای خلوت باشه.

 

البته من اونجا هم خلوت خودم رو دارم، شاید این عادت از بچگی با من بوده که توی جاهای شلوغ گاهی خلوتم بزرگتر میشه.

 

نمی خوام بگم چون از اون وبلاگم زده شدم اومدم اینجا چون یه حقیقتیه که به اون وبلاگ واقعا عادت کردم و خیلی هم دوستش دارم. حتی شاید بیشتر از اینجا.

 

حداقل تا الان که اینجوریه.

 

اما نشونیه اون خونه انقدر دست دوست و آشنا افتاده که جای مناسبی برای گفتن صدای سکوت نیست.

 

نمی دونم اصلا صدای سکوت رو میشه نوشت یا نه.

 

اما همین که شروع به نوشتن کردم شاید بخشی از اون سکوت رو شکسته باشم

 

شاید روزی تموم این سکوت بشکنه.

 

اما نمی دونم، این خوبه یا بد؟

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 14:58  توسط صدای سکوت  |